تبليغاتX
حریر در حریق
برای رسیدن به آزادی باید از دشت تاریک و بی خبری گذشت ، آگاهی تنها ستاره روشنگر این راه است

 بعضی اوقات دلتنگی های بی شمارِ زندگی ، آدم را  به گوشه های تلخ و بی امید پرت می کند و این حکایتِ گاه و بی گاه زندگی من است. سرشار از ملال و بی حوصلگی گاه یک نظر بی نظربازی اینگونه سرخوشم می کند :

-----------------------------

 اَشهَدٌاَن لَيسَ كَمِثله        عشـــــق "تــــــو"

 اَشهَدٌ اَن لَيسَ كَمِثله       خاطر خسته ي من

 كه از رجم بوسه ها و نوازش ها

 جاني به سلامتي و تباهي در خانه ي خَمار دارم

 در بي دَستــــــاري اِلــــــــــــحاد

 شيــــــخ بــي شُـــهود شرابـــم

 بنده ي در به دري هاي قَفـــا و قَضـــاي" تـــــو"

"تـــو" يعني "هو"

عشق مني يا "هو"

 كه پاپتي در "تو" مي دوم از مشرق تا مغرب

 و زمين سرگيجه به دور خود، به دورخورشيد، به دور" تو"

 كروي شده اســـت

 اَللهٌم اَعطَنـــــــــي

 نشــان  "تــو"

 وفـــاي   " تــو"

 جفـــاي  "تــو"

 همۀ      "تـو" در يك شب بــارانــي

خلصنــا مـن العـشق يــا ايـها   "تــو"

 صَــــــــدَق  الله  عَلـــــــي  الــعَظيـــم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 11:48 قبل از ظهر  توسط م.مرادی | 

 

 

دوباره عبوس شدم

کوچه های بی شرم شب را

تا به يک اشاره چشم

شيوه ديگر کنم

و شيون که ؛

«چه عاشق است که فرياد دردناکش نيست»

دلم بی چراغ است و

خيالم بی پرنده

چقدر گربه های جان

           «نواله ناگزير را گردن کج می کنند!؟»

سقوطی ابدی است؛

صبحانه بی نان داغ و

پنجره به منظره ی سنگ

که جز رجم و فلسطين يادآوری نمی کند

اندوه زمستان است و تفاله های درد

که در کشاله ران به امتداد لذت نمی رساند

من هيچ بوسه ای را نبوسيده ام

و هميشه از سر تقصيرها پريده ام

با بال های بی پرندگی

سهم آسمانم را نپرسيده ام

و به آسودگی عصر حاضر

غمی به غم های اين خفتگان چند

                                 افزوده ام.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 8:45 بعد از ظهر  توسط م.مرادی | 

 

             

دنیایی  را 

تندی دانايی ات کسل می کند

چه تن پوشی از پری رويان اتفاقی

به عاريت گرفته ای ماه!؟

که پيشانی ات منظور تمام گرگ های جهان شده است.

ما اتفاقاً در حجله ايم

و اين سطرها را لغزيده ايم

جوری که افشای هر بوسه

هزار کابوس و کسوف است

ما ناگهان کاشف سردآبهاييم

که هزار خمره مست آب انگورييم

ما تصادفاً در بوسه ايم

و روی خوب تو

هزار بار نوروز است

که نوشانوش دانايی ات

دنیایی را برهنه می کند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 9:20 قبل از ظهر  توسط م.مرادی | 

نقد زماني سازنده به نظرميرسد كه به مثابه ی عقده گشایی باشد نه وسيله اي براي تخريب و نشان دادن اصالت اضافي منتقد به شاعر!!!

متاسفانه پس از گذشت چند سال از پایان دهه ی هفتادِِ شعری، هنوز مسئله ی بحران نقد ادبی در خودش و در ادبیات تولید مثل کند و انتظار مخاطبان در جهت حل این مسئله ، بی پاسخ مانده است این موضوع زمانی صورت خود را بیشتر نشان می دهد که نقدها شکلی نمادین به خود می گیرند و بیشتر سعی در بیان عقاید شخصی و تحمیل نظراتی دارند که نقاد گمان می کند کاملا صحیح اند . عوامل بسیاری در این امر دخالت مستقیم و غیرمستقیم دارند . یکی از این عوامل موجودیت ذهنیِ منتقد است ؛ خصوصا به لحاظ دیالکتیکیِ تشکیل ذهن . ( كه مشخص است )و عامل دیگر ؛ مصائبی که منتقد در درون خود پروانده است ، که قسمت عمده ی آن ناشی از سرکوب ها،سکوت ها و از دست رفتگی های روانی وزبانی است . مصائبی که نتیجه اش می شود احساس عمیق حکومت مدارانه ی منتقد در حین نقد . بیشتر نقادان – در هر حوزه ای – بی آنکه خود بدانند ، دچار این موقیعت و مصیبت درونی می شوند . در هنگام نگارش نقد بر روی متن ، این احساس بزرگی و دانایی که در منتقد ایجاد شده ( به تبع همان سرکوب ها ) باعث سرریز حرف های ناگفته ­ی منتقد می شود که بیشتر جنبه ی شخصی دارند و این امر از نظر اوناپیداست . فضای باز و آزادی­ که نقد برای منتقد ایجاد می کند ، خواه ناخواه زبان او را به گفتن هر حرفی که فکر می کند درست است ، باز می کند . زبانی که سال­ها بسته بوده و حالا می خواهد از جایگاهی که به دست آورده است خودش را به معرض بیان بگذارد .. و در نتیجه می بینیم منتقد غالبا نظرات ، علایق و سلایق شخصی و درونی خویش را به عنوان نقد و تأویل ادبی به خورد دنیای زبان و جهان ادبیات می دهد . این در حالی ست که همان علایق و سلایق شخصی ، خود وانموده­ای از درونیات منتقد هستند و عموما حقیقت خود را از دست داده و دست به گریبان مسائل مخرب روانی ( که عموما ناشی از مسائل شخصي وظاهري است می شوند )عامل دیگری که باعث شکل گیری بحران در برخی دیدهای نقادانه شده است ، عدم وجود معیاری مشخص برای نقد شعر است.

در اینکه شعر خارج از تعریف است و تعریفش به زمان و مکان و زبان و شرایط شکل گیری آن وابسته است حرفی نیست .. اما همین موجودیت بسیار تعریفی ، باید در خود نظام و سازماندهی هایی داشته باشد . از يك سو عده اي ( كلاسيك ها ) شعر را همچون فن و كالا براي خود و ديگران تعريف كرده اند و هرگاه پاي نقد به ميان مي آيد ، مستقيما سراغ معنا ومفهوم كار مي روند و شروع مي كنند به توضيح و توصيف انديشه هاي مولف شعر ، آن هم با اين زاويه ديد كه مخاطب هيچ چيز از شعر نفهميده است و ايشان دانا و عقل كل اند و مي خواهند فهم شعر را براي مخاطب آسان كنند! در سمت مقابل عده اي درگیر هستند و اغلب سازهاي بدجور ناكوكي مي زنند و چون نمی خواهند به سنتی بودن و مرکزیت گرایی متهم شوند ، نمی خواهند برای شعر تعریف مشخص ، عناصر تشکیل دهنده ی مشخص ، ساختار قابل خوانشِ و اموری که آن را معیاردار می کند ، قائل شوند . در شرايط امروز ، نقاد شعر وقتی شروع به تحلیل و بررسی شعری می کند تقریبا از لحاظ علمی و عناصری دستش خالی ست و ابزارش بیشتر برمی گردد به زبان و عناصر زبان که برای نقد منطقی و غیرشخصیِ شعر ، هزینه ای ناچیز است . همین متنی که پیش رو دارید که می شود یا نمی شود آنرا در تعریف نقد و بررسی گنجاند ، می خواهد جریانی را ( در سطح مشخص و دنیای زبانی خودش ) مورد بررسی ( هرچند کلی) قرار دهد ، با این مسئله روبروست که بر پایه ی کدام معیارهای سازماندهی شده ­ی نقد ، این جریان را نقد کند ؟! نقدی که شمیسا گفته ؟ نقدی که براهنی آنرا بسط می دهد ؟ نقدی که شاملو از آن یاد می کند ؟ نقد مورد نظر شفیعی کدکنی ؟ یا نقدی که در ذهن مولف این متن شکل گرفته است ؟ يا كدام نقد ؟ ...

البته جریان نقد از حیث معیار و تعریف ، از شعر داراتر است .. اما مسئله اینجاست ؛ به تعداد نقدهایی که نوشته شده ، معیار به وجود آمده است !! و شاید ریشه اش در دخالت سلیقه های شخصی منتقد در نقدهاست ! سلیقه هایی که هیچ گاه برای دیگری قابل درک نیستند ، چراکه دیگری هرگز نمی تواند خود را در ناخودآگاه منتقد قرار دهد . اینگونه سلیقه ها در دنیای زبانی شخص پدیدآمده اند نه در ضمیر ناخودآگاه جمع و دنیای زبانی ادبیات .. و هرگز منتقد سعی نمی کند که سلیقه هایش را به زور هم شده پالایش و والایش کند ، چون فکر نمی کند این­ها شخصی اند و یا اینکه نمی تواند آنها را به مرحله نظریه برساند.  عاملي که­ در شکل ­گیری­ سلیقه ­ی منتقد نقش برجسته­ای دارد نام شاعر است .وعامل دیگر که به شکلی مخوف و مخرب در بین نقادان رواج پیدا کرده ، جنسیت شاعر است!مخرب ترین پیامد ورود نام و جنسیت شاعر به حوزه ی نقد ، بر روی اعمال سلیقه و ایجاد افراط در جهت گیری های نقاد است . دخالت سلیقه درنقد طبیعتا با جهت گیری نقاد همراه است . بعضا دیده ایم که فلان منتقد به دلیل اینکه از شخصیت فلان شاعر خوشش نیامده ، قلمش را تا دندان مسلح می کند و ای کاش فقط سلاخی کند!

يا پيش مي آيدكه فلان نقاد بدلیل نداشتن بار  و بیان اروتیک درشعرفلان شاعر عصبی شده

شروع به فحاشی و وقاحت نگاری می کند ومانند وصله ای ناجور ، تلاش ناموفق خودرا به رخ شاعر می کشد. با اين اوضاع و احوال بايد ببیني چه آشی می شود آن نقد !!

درهرحال بنده هيچگاه طرفدار نقد «باجناقي» نبوده و ازطرفي به كساني هم كه بخواهند از رو ی كم آگاهي هرزه گويي كنند واسمش را نقد ادبی بگذارند اجازه اینکار را نمي دهم.

در پايان از اساتید این حوزه و دوستان قلم به نقدم هم درخواست می کنم که در متون شان وظیفه ی اصلی نقد را در نظر بگیرند و کار تفسیر و هدف شعر را به عهده ­ی خود شاعربگذارند تا لااقل شعر ، محدود به ظاهر بيني، برداشت های شخصي وخواسته های نقاد نشود .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 2:1 بعد از ظهر  توسط م.مرادی | 
وقتي شعر سپيد اين میراث گرانبهای سرزمینمان زیر لگد های تند پایكوب میشود مي بايست به متخاصمانش اينگونه نوشت



هان استاد!!

دوست هميشگي باش

گوش هاي ناشنوايي و چشمان كوردلي ات را باز كن

و از من طرفه اي تازه بشنو

از امروز بگو


نه از شاهكار «شاهد بازان» ديروز !!!

زيرا ما روايت سرمستي، ميگساران" اعصار" گذشته درسرمان نمي گنجد

ما فرزندان "عصر" خويشيم

هان استاد!!

اظهار مباهات ندارم

ولي بدان هيچ گاه به تقواي من پي نخواهي برد.

چون من از تو پارساتر و بلند نوا ترم

من هماره خشم ، جسارت و بي مهري را تحمل كرده ام.

اما هيچگاه مغرضانه اثري را مخدوش نكرده ام

ودر چهار راه انتقام هم انتظار كسي را نكشيده ام

هان استاد!!

ديدي كه چگونه اين فصل هم چاوشي شور انگيزت اين قافله را به مقصد نرساند ؟؟


نمي دانم

نمی دانم...

شايد گناه من اين بود كه در مرتبط خاكساري دوستانه

براي تو چون چهارديواري خانهء كوچكي بودم

و همیشه آواز آفتاب مي خواندم

ولی تو به تظاهر تزوير و با ياس ها به داس سخن مي گفتي

هان استاد!!

بپذير كه هر بار همچون سيلابه از سد حرفهاي آن ضعيفهء کولی بزک

سرريز به محاكمه ام مي آمدي

مادام طبل او را به نوا در مي آوردي

و مي خواستي كه سرگردان باغ بي صفاي تو

با گل هاي مصنوعي اش شوم

اما من از خاك سرد پست تو گذشتم

چرا كه اگرحتي در برابرت خون رگانم را هم

قطره

قطره

قطره

مي گريستم باورم نمي داشتي !!!


+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 10:48 بعد از ظهر  توسط م.مرادی | 

در کنار من برادر کوچکترم "یاسین" را می بینید که اخیرا" دچار عارضهء قلبی شده وبه درخواست خانواده ام این پست را انتخاب ، تا شما بازدیدکنندگان عزیز ایشان را از دعای خیرتان بی نصیب نگذارید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 6:24 بعد از ظهر  توسط م.مرادی | 

اجازه عالي جناب ؟

می خواهم با دختران این سرزمین

که با لایحه ی تنظیم خانواده ات

نمی خواهی شکوه لبهايشان را ببینی

حرف بزنم

اجازه عالي جناب ؟

می خوام با آنها خلوت کنم

و حرفم را راحت بزنم

آري

عالي جناب حق نداری

با قانون هايت

بيايي به خلوت من

حق نداری خلوتم را با دختران این سرزمین بشكني

وگر نه بد جوری شكسته مي شوي عالي جناب !!!

اصلا می داني عالي جناب؟

خلوتم با دختر آریایی

راه رسیدن به ماست

آري عالي جناب

به قول یکی که می گفت:

شاید این خلوت راه رسیدن به خداست...

خلوتم را نشکن !

دختر سرزمین ویرانم

سلام

دختر سرزمینی كه در آن

من و تو

ساکن یک شهر

زیر سقفی از ابریم

اما

از دستان من تا دستان تو فاصله ها بسیاراست

دختر سرزمین مردان بی احساسی که به خودشان می گويند باغیرت

دختر سرزمین خوبم، می دانی من و تو کجاییم؟

من و تو همه جای همین جاییم،

همنشین کینه ورزان باغیرت

همین با غیرت هایی که از گلهاي سرخ گونه هايت خارها را

جدا کرده

و توي دستان من فرو برده اند

که به خیالشان از درک زیبایی ِچشمانت غافل باشم

و هرگز نفهمم گل سرخ پنهان توی دستانت یعنی چه؟

دختر سرزمین ِ مردسالار ِ مَرد پرستِ مُرده خو

یادت می آيد که

من و تو چشم توي چشم همین مردم چه ها که ندیدیم؟

دختر سرزمین فرداها

من و تو از هم دور نیستیم

کنار همیم

باور کن

تا باور کنیم

که باور کنم

تو از من تنها اندکی دوری

شاید به اندازه یك خیابان يا اتوبان

ولی تا ما شدن هزاران سنگ در راه است

دختر آریایی

می خواهم سوار بر آزادی

تاریخ را درنوردم

و همه ی صفحاتی که هزاران سال

توي آن پنهان بوده ايم و حالا هم قرار است دوباره پنهان شويم

پاره پاره کنم و

بسوزا نم كسي که شکوه لبهايت را سوزاند

می خواهم خودم تاریخ نویس باشم

تا به عالي جناب بگويم

توی تاریخ من ، تو یک زنی

حق زیستن داری

حتی مثل ما مردها حق گناه

دختر این سرزمین ویران شده ی بی افتخار

بدون ترس از عالي جناب

بالای برج آزادی

با تو با افتخار سخن می گويم

از تاریخ ِ بی افتخار مردان گردن کلفت با غیرت

بر می گردم

حتی بدون این که مرا دیده باشی

دختر سرزمین من

دختر ِ امروز تعجب نکن

که امروز بخاطر فردا

پنجره ی برابری بازاست

دختر با افتخار سرزمین پر از خالی از افتخار

راستی !

از ترس عالي جناب عروسکهایت هنوز هم پنهانی می خندند ؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 2:37 قبل از ظهر  توسط م.مرادی | 

درصورت نیازوجهت استفاده از فضاهای مجازی و بدلیلی که زندگیِ این روزها کمتر مجال دیدار و جستاربه ما می دهد مشعوف می شوم با همه ی همسایه گان مجازی اشعار کوتاه ، طرح و هایکو ـ از شاعران بزرگ و کوچک ـ را از طریق مسیج با هم مبادله کنیم تا گاه و بی گاه تر و همیشه از شعر لذت ببریم.

این هم شماره من

۰۹۳۷۳۹۹۵۴۹۲

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 9:20 بعد از ظهر  توسط م.مرادی | 

ریاست محترم دانشگاه خنج با سلام و تشکر از اینکه وقت گرانبهایتان را دراختیار ما گذاشتید ،با توجه به فعالیت دیرینه شما در عرصه دانشگاه خدمت رسیدیم تا گفتگویی در این زمینه با شما داشته باشیم


ابتدا به عنوان اولین سوال بیوگرافی خودتان را بیان بفرمائید؟

من شهریار نصری فرمتولد سال ۱۳۵۴ دیپلم را سال ۷۲ ازدبیرستان شرافتیان شیراز(از دبیرستانهای مطرح وقت) وهمان سال هم وارد دانشگاه شدم، لیسانس را سال ۷۶ از دانشگاه شیراز با معدل ۱۵.۵(رتبه سوم) وفوق لیسانس را سال ۷۸از دانشگاه علم وصنعت با معدل ۱۷.۷   (رتبه اول) با گرایش سازه اخذ نمودم

فعالیت دانشگاهی خود را از چه سالی آغاز کردید؟

من سال ۷۸به عنوان استاد وعضو هئیت علمی دانشگاه انتخاب شدم

از میان مدیران واساتید شایسته ، چه کسانی را برترین برترین ها می دانید؟

به نظر بنده از میان مدیرانی که می شناسم آقای زاهدی مدیری است که واقعا"بکار خود وارد و تمام شایستگی های یک مدیر موفق را داراست اساتید نمونه؛همکاران زیادی هستند که جدا" خالصانه در جهت ارتقاء معلومات، به دانشجویان کمک می کنند من به عنوان نمونه می توانم از آقایان مهندس گلشن و مهندس هوشمند یاد کنم که انصافا"هم از نظر اخلاقی و هم ازنظر کاری مورد تایید بنده هستند و بدون هیچ قصوری به وظیفه کاری که به آنها محول می شود عمل می کنند.

از اینکه رئیس و مدرس دانشگاه شده اید راضی هستید؟

من با توجه به اینکه از اساتید قدیمی این دانشگاه هستم با جو دانشگاه ،اساتید ،کارمندان ودانشجویان آشنایی دارم و افتخار می کنم که در این دانشگاه مشغول بکارشدم. این مرکز با رشته عمران(که رشته تخصصی من هم هست)کار خود را شروع کرده لذا بنده بیشتر و بهتر می توانم نقاط ضعف و قوتش را بفهمم

مهمترین نقد شما بر کار یک مدیر چیست؟

مدیر موفق کسی است که نیاز های مجموعه خود را بشناسد و متناسب با آن پیش برود،یک مدیر باید با وجدان کاری و انگیزه بالا کار کند و به مجموعه ای که درآن فعالیت دارد عقیده داشته باشد همچنین کار یک مدیر دانشگاه با دیگرمجموعه ها و ادارات متفاوت است در حالی که نحوه برخورد دانشجویان هم باید از جمیع جهات با محیطی که در آن مشغول به تحصیل هستند متفاوت ترباشد. رفتار دو طرف باید به گونه ای باشد که مسائل و شئونات اخلاقی و کاری رعایت شوند زیرا هر دو به مدت چند سال در کنار هم هستند.

مهندس نصری فر یک دانشجوی خوب را چگونه معرفی می کند ؟

یک دانشجو در درجه اول وظیفه اش درس خواندن است و اگر کسی وارد دانشگاه شود و جایگاه خود را نشناسد جز اتلاف وقت وعمر خود کاری نکرده است ، گرچه دانشگاه تنها جایی برای تامین آینده شغلی مناسب نیست بلکه یک دانشجو خارج ازدانشگاه هم باید رفتارش به گونه ای باشد که از افراد عادی متمایز باشد .

آیا برنامه ای برای واحد شدن و ارتقاء رشته های تحصیلی این مرکزدارید؟

برنامه های متنوعی برای این مرکز داریم که از بین آنها میتوان به افزایش سه رشته تحصیلی در سال آینده ، تشکیل هیئت علمی، جذب اساتید بیشتر ، ارتقاء محیط های آموزشی دانشگاه ( ایجاد فضای سبز ، سلف سرویس ، تکمیل ساختمان های نیمه کاره وساخت کتابخانه ای که به مراتب بزرگتر و بهتر از کتابخانه فعلی است) . همچنین تلاش می کنیم در سال های آینده با فراهم شدن امکانات و تکمیل ظرفیت هایی ذکر شده مجوز واحد شدن این مرکز را از سازمان اخذ نماییم .

سطح علمی بچه های عمران دانشگاه خنج را چگونه ارزیابی می کنید؟

آیا تدابیری درجهت پیشبرد سطح علمی این مرکز تا رسیدن به دیگر

دانشگاههای مطرح کشور اندیشیده اید؟

ما در این دانشگاه علیرغم دور افتاده بودنش دانشجویانی داریم با استعدادهای فوق العاده که نه تنها در رشته تخصصی خود بلکه در سایر رشته ها دارای قابلیت های ویژه هستند ضمنا" ما فارغ التحصیلانی(در مقطع کارشناسی) داشته ایم که در حال حاضر در مقطع کارشناسی ارشد در دانشگاه های مطرح کشور مثل : علم و صنعت و امیرکبیر مشغول به تحصیل هستند این دانشگاه نه تنها از سایر دانشگاه های منطقه پایین تر نیست بلکه بالاتر نیز هست ولی برای رسیدن به دانشگاه های دولتی نیاز به تلاش و زمان زیادی داریم

اگر بخواهید دانشجو یا دانشجویانی را به عنوان اسوه های اخلاقی و درسی از زمان

شروع مسئولییتتان تا کنون نام ببرید به چه کسانی اشاره می کنید ؟

ما در سالهای گذشه دانشجویان خوبی داشته ایم که یا فارغ التحصیل شده اند یا اکنون مشغول به تحصیل هستند که از میان آنها می توان به آقای عزیزی اقدم و راه خدایی اشاره کرد .

رابطه شما با ورزش چگونه است، پرسپولیسی هستید یا استقلالی ؟

به ورزش بخصوص فوتبال علاقه زیادی دارم قبلاً هم فوتبال بازی کرده ام ولی از هیچ تیمی طرفداری نمی کنم و فقط برای ورزشکاران وطنم در میادین آسیایی و جهانی آرزوی موفقیت دارم

اولین چیزی که با شنیدن کلمات زیر در ذهن شما تداعی می شود چیست ؟

درس مقاومت مصالح : با لبخند ، نمره ۱۰

دانشگاه : محل علم و دانش و بالندگی

انتظار : ظهور امام زمان ( عج)

غرور : بی ارزش

شهرت : بی اهمیت

مرحوم اسد زمانی : خیر و نیکو کار خنجی

شیراز : باز هم با لبخند، شهر علم و ادب

در پایان اگر صحبت خاصی دارید بفرمائید ؟

با تشکر ، سوالات خوبی پرسیدید ، موفق باشید .

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 11:24 قبل از ظهر  توسط م.مرادی | 

هراس من باری همه مردن در سرزمینی است که مزد گورکنش از آزادی آدمی افزون تر باشد

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 11:0 بعد از ظهر  توسط م.مرادی | 

با عرض تبریک سال جدید و عذرخواهی ازبازدیدکنندگان عزیزکه با تاخیر آمدم شعر یا دل نوشته ای که برای این پست انتخاب کردم مربوط به ایام نوروز من درسال جدید است که حسابی از دل برآمده و امیدوارم دلنشینتان باشد.


آغاز سه هزاروهفتصدوچهل وششمین سال آریایی

چینش هفت سینی که گیج می خورد دور سرم

خزان شقایق های ساجگون که ایجازهزارطرفه دردناک

ازنادره نخستین من است

وماهی ها که هفت سکسکه می کنند.

چه بهاربی رحمی !!

که به نوروز خوان به جای نور نارپیشکش می کند

من مغموم کنارسواحل دل آشوب کرخه ودز

با رقص پریشان سبزه ها

دردل سپهری حادثه زا

با کلماتی خالی ازعشق ونوازش گذشته را تشبیب می کنم.

"به آرامش ایمان داشتم

ناگهان تندبادحوادث آرامشم را به تشویش روح خلف نمود"

آه"چه بهارسبزپایی!!

درون کاسه شکسته چشمانم دعای مقلب القلوب

وقلبی شکسته که آفریقای جهان شده است

ودیگر تحویل هیچ سالی منقلبش نمی کند

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 10:57 بعد از ظهر  توسط م.مرادی | 

برای هم دانشگاهی ام که...

دوست دارم همه رودخانه هاي كثيف سر از دريا در بياورند

ودرختهای پوک لانه ای باشند برای روباه های بدجنس

بنشینم کنارپنجره

دلم رابرای گرگ هاری تنگ کنم

بترسم برای قطاری که ازتونل های تاریک می گذرد

وخیال کنم بمب ها همه از غصه می ترکند

در گوش ماده درخت پیری گریه می کنم

و می بخشم یکی را که

یک بار حکم داده به کشتن نهالی

بعد مشتی پروانه در جیبش ریخته

وسیگارش در چشم شقایق خاموش کرده است

پاییز قناری هایش را فرستاد برای شاعر کلمه بیاورند

تا که برگردند !!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 10:54 بعد از ظهر  توسط م.مرادی | 
برای هم ولایتی ام مرحوم قیــــــــــصر امــــــین پـــــور

آه ه ه

خواب از سرم پریده است وچشمانم

هی دنبال واژه می گردند

وخیره به آینده آیه وغزل

که ترانه های سوخته روزگار را زمزمه می کنند

شاعربلند شو!

ببین چگونه بی مدارا بر سر وازه هایت معامله می کنند

تو سالها پیش از این در سه شنبه ای غریب

سرود رفتن را زمزمه کردی

بی انکه بدانی درصبح تلخ

سه شنبه/هشتم/ آبانماه هزاروسیصد وهشتادوشش

فرشته را به میهمانی کلماتت به پایکوبی بر می خیزانی

بلندشو شاعر!

دلم گرفته گریه امانم ازکلمات بریده

تابوت خود را بر روی شانه های شعرحس می کنم واز دریچه قلبم

به جهان روشن توسفرمی کنم

سفرت بخیربادشاعر !

هنوز زود بود سرود رفتن را خواندن ،

هنوز آیه آیه این کتاب به گواهی تو نیازدارد

هنوزمردم این زمانه نیازدارند

تادردهای مشترکشان را بسرایی،

بلندشوشاعر!

درد تورفتن بود، درد من ماندن میان این همه کلمه که دور سرم می چرخند

وگواهی می دهند که تو زیباترین شعر مرگ را سرودی

بلند شوشاعر!

زوداست برای خوابیدن

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 6:41 بعد از ظهر  توسط م.مرادی | 

تابوت من را

به باران بسپار

اين شانه ها غريبند

ولبهايي كه

آواز را دوئل مي كند

فريادبكش

اين وا‍‍ژه ها ارث هيچكس نيست

پس دلواپس

بغض موريانه نباشيد

مدتي است

پيراهن سياهم ترك دارد

امروز

چهلم كدام شقايق است مگر؟

مدتي است خوابهايم بوي استخوان مي دهند

ازپياله ي آفتاب

كمي برايم آفتاب بريز

كه اين قصه سراسر سرماست

دنبال هيچ قلمي نگرد

من امضا ندارم

فقط كمي بغض ...!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 4:47 قبل از ظهر  توسط م.مرادی | 
خسته از همه


صدای هن و هن

نفسهای خسته ي اسبي

می پیچد در گوش و جانم

دور میدانگاهی فکرم درشکه می راند

گاهی درشکه می راند

دور میدان

اسب عرقه

اندیشه ام را نمی توانم ...... افسار !

افسار اسیر می کند فکرم را

صدای نفسهای اسبی عرقه

که یورتمه میرود در سینه ام

نفسم را می برد

فشار سمهای تازه نعل شده ی

اسب افسار گسیخته ی

فکرم سینه ام را بدرد می اورد

نه می شود دید

ونه بیان کرد

روحم را میخورد

فکری خسته که اسبی عرقه بر ان

سم کوبیده است

دیگر نه نفسی

نه فکری

ونه اسبی

فقط روحی خسته و چهره ای خسته تر

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 10:5 بعد از ظهر  توسط م.مرادی | 

ای مردم از این آفتاب گیس بریده بپرسید

که چند صحرا عاشق بوده ام؟

و چقدر خجالتی کلاه از سر ماه برداشته ام؟

"ايران" دوشيزه ای بود

که دختری فراری از آب درآمد

حالا هی باغچه را دلداری می دهم/ شهد گل ها را شراب می گيرم

و از عرق سگی سگ تر

تماميت ارضی ام را پارس می کنم

خاک توی سرم کرده اند

تا کاهگل بمانم

ديوارها را خشتی

از هر طرف ــ کج و راست ــ بالا آورده ام

بالا بياورم بهتر است

اين همه تاريخ و بدمستی

کار دست آدم می دهد

آخر گاو ما را برده اند هندوستان

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 6:21 بعد از ظهر  توسط م.مرادی | 

زندگينامه

احمد شاملو در سال 1304 هجري شمسی به دنيا آمد. پس از آنكه تحصيلات ابتدايي و متوسطه را به پايان رسانيد به كار نوشتن روي آورد و از سال 1319 هجري شمسی نوشته ها و مقالاتش در مطبوعات منتشر شد. در سال 1326 شمسي نخستين مجموعه اشعارش كه شامل قطعات نثر و نظم او به نام "آهنگهاي فراموش شده" بود به چاپ رسيد. شاملو مجموعه ديگري از اشعارش را به نام قطعنامه به چاپ رسانيد و پس از چندي جزوه اي ديگر به نام"23" از او انتشار يافت كه اين دو كتاب، هياهويي در ميان شاعران مخصوصاً شعراي نوپرداز به وجود آورد و منشأ تحولي شد كه از آن عده كثيري شاعر جوان پديد آمد. شاملو چندي سردبير مجله سخن نو و مدتي سردبير مجله علمي و روزنامه هنرنو و مجله روزنه بود و آهنگ صبح را با همكاري ديگران منتشر ساخت. استاد احمد شاملو در تاريخ اول مرداد سال 1379 هجري شمسی دار فاني را وداع گفت.

ويژگي سخن

شاملو امروزه يكي از شاعران نامور و نوپرداز به شمار مي رود. او در شعر، دگرگوني پديد آورد و آثاري كه از او به چاپ رسيد نشان دهنده آن است كه تحولي در سبك شعر او به وجود آمده است. او شاعري است كه از نظر طرز كار و عقيده با شاعران ديگر تفاوت بسيار دارد و در شعر او قافيه، شكل خاصي به خود مي گيرد. او از ميان شعراي معاصر ايران بيش از همه به نيما معتقد است. شاملو گذشته از شعر و شاعري از نويسندگان پر قدرت و با احساس است كه در نوشتن داستان نيز مهارت دارد و آثاري از نويسندگان خارجي را نيز ترجمه كرده است.

معرفي آثار

غير از مقالات و آثاري كه از او در جرايد چاپ شده آثار و تأليفاتي نيز دارد كه به طور مستقل منتشر گرديده است و داراي چند مجموعه شعر است كه عبارتند از: باغ آينه، آيدا در آينه، ققنوس در باران، مدايح بي صله، هواي تازه، از هوا و آينه ها، مرثيه هاي خاك، شكفتن در مه، لحظه ها و هميشه، برگزيده اشعار او؛ و ديگر آثارش عبارتند از: ديوان حافظ، كوچه، ابراهيم در آتش، ترانه هاي كوچك و غريب، شكفتن زرد، همچون كوچه اي بي انتها و ...

گزيده اي از اشعار

غزلي در نتوانستن

از دستهای گرم توكودكان توأمان آغوش خويش

سخنها مي توان گفت

غم نان اگر بگذارد

* * *

نغمه در نغمه در افكنده

اي مسيح مادر اي خورشيد

از مهرباني بي دريغ جانت

با چنگ تمامي ناپذير تو سرودها مي توانم كرد

غم نان اگر بگذارد

* * *

رنگها در رنگها دويده

از رنگين كمان بهاري تو

كه سراپرده در اين باغ خزان رسيده برافراشته است

نقشها مي توانم زد

غم نان اگر بگذارد

* * *

چشمه ساري در دل و آبشاري در كف

آفتابي در نگاه و فرشته اي در پيراهن

از انساني كه تويي

قصه ها توانم كرد

غم نان اگر بگذارد

* * *

تکبیر...

حمالان پوچی


مرزهای دشوار تحمل را شکستند


تکبیر برادران!

همسرایان وحدت


باحنجره های بی اعتقادی


حماسه های ایمان خواندند


تکبیر برادران!

کودکان شکوفه


افسانه ی دوزخ را تجربه کردند


تکبیر برادران!

ما با نگاه ناباور


فاجعه را تاب آوردیم


هیچکس برادر خطابمان نکرد


وبه تشجیع ما تکبیری برنیاورد


تنهایی را تاب آوردیم وخاموشی را


ودر اعماق خاکستر


می تپیم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 10:18 بعد از ظهر  توسط م.مرادی | 
تباهی


به سياهي بختم

چند خط آفتاب باش!

که صد سال ديگر هم

تنهايی بغض آلود خواجه گان قجری

در حرم سراهای بی چراغ جمعيت نمی شود.

قهوه بنوشيم!

لااقل يک خط در ميان

باد بوزد

به کرختی عمر شرجی ام.

و شب را عريان

و از قضا باباطاهر می شويم

که «عاشق گرگ گرسنه است

و اين هی هی چوپان در سر ما نمی رود»

سرِ ما اين سرما را نمی تابد

داغ عرق است.

گره هر چه مجنون به پيشانی ام افتاده

بختی که شهر به شهر کولی شده است

چه روزگار مفعولی!

اين پايتخت هرزه دام بلاست

از گيس بلند تو

که بريده باد!

اگر خدا در سينه بند توست

اين چشم ها هم بندیِ دام توست

نديدی!؟

آسمان ستاره هايش را

مساوی قسمت نکرد

سحر به خورشيد می روم

تا هم نسوزم

و کمی نور بياورم

چند خط «شايد»

«اما» و «اگر»

تا گره از پيشانی ام

ليلا شود

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 9:0 بعد از ظهر  توسط م.مرادی | 



فروغ

فروغ در جامعه ای سنت گرفته زير سيطره حکومتی مرتجع ـ از نوع خود ـ زندگی می کند که بابت هر کلامی در راه پوست انداختنِ اجتماعِ زنگارگرفته بايد به عقوبت آن با پيشوايان مردمی سنت و مرتجعان حکومتی به خون خود دست بشويد مضافاً بر اينکه برای او بعنوان يک زن در چنين فرهنگی نقش و حضور اجتماعی پيش بينی نشده است. بويژه در مورد فروغ مشکل او از کوچکترين واحد اجتماعی (خانواده فروغ) آغاز می شود. او در خانواده ای بزرگ می شود که زير استبداد پدر از هرگونه ايضاء و آزار در جهت تربيت مطلوب مصون نيست چنانکه پوران فرخزاد در مصاحبه ای می گويد « ... در واقع در يک سربازخانه بزرگ شديم نه تنها پدر ، مادر از او بدتر بود ... ما توی محيط وحشت باری بزرگ شديم.»

همچنين از زبان خود اوست که « من هرگز در زندگی راهنمايی نداشتم. کسی مرا تربيت فکری و روحی نکرده است. هر چه که دارم از خودم دارم و هر چه که ندارم ، همه آن چيزهائيست که می توانستم داشته باشم ، اما کجروی ها و خود نشناختن ها و بن بست های زندگی نگذاشته است که به آنها برسم . می خواهم شروع کنم.»

حضور گسترده و همه گير جهل که مردم روز به روز در قيد و بند آن فرو می روند فروغ را وا می دارد تا از دلِ کوهِ خاموشِ بيداد عصيان کند و بسان آتشفشانی چنان نامنتظر و متفاوت از معمول عوام ظاهر شود که هم خرمن صد زاهد عاقل را به سخره گيرد و هم به نيشخندی همه کياستِ برده پروری آنان را که خواب افتخارات ملی در بدايت قرون را می ديدند آشفته کند. او در شعر سهم هر دو را می پردازد:

ستار ه های مقوايی عزيز

وقتی در آسمان ، دروغ وزيدن می گيرد

ديگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه آورد؟

ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسيم و آنگاه

خورشيد بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد

................

و برای دسته ی ديگر با نگاهی هوشمندانه و لحنی طنزآلود نقطه ايستادن و حدود جغرافيايی اش را اينگونه ترسيم می کند:

ديگر خيالم از همه سو راحتست

آغوش مهربان مام وطن

پستانک پر افتخار سوابق تاريخی

لالايی تمدن و فرهنگ

و جق جق جقجقه قانون ...

آه

ديگر خيالم از همه سو راحتست

.....................

من در ميان توده ی سازنده ای قدم به عرصه هستی نهاده ام

که گر چه نان ندارد ، اما به جای آن

ميدان ديد باز وسيعی دارد

که مرزهای وسيع جغرافيايی اش

از جانب شمال به ميدان پر طراوت و سبز تير

و از جنوب به ميدان باستانی اعدام

و در مناطق پر ازدحام ، به ميدان توپخانه رسيده است

فروغ در نگاهی تازه به شعر و انسانِ امروزِ هموطنش می گويد « من راجع به شعر هيچوقت محدود فکر نمی کنم. من می گويم شعر در هر چيزی هست ، فقط بايد پيدايش کرد و حسش کرد. به اين همه ديوان که داريم نگاه کنيد. ببينيد موضوع شعرهايمان چقدر محدود است. يا صحبت از معنويتی است که آنقدر «بالا» است که ديگر نمی تواند انسانی باشد و يا پند و اندرز و مرثيه و هزل. زبان هم که زبان خاص و تثبيت شده يی است. خوب چه کار کنيم؟ دنيای ما دنيای ديگری است. ما داريم به ماه می رويم ـ البته ما که نه ... ديگران ـ فکر می کنيد اين مسأله فقط خيلی علمی است، نه ... حالا بيا و يک شعر برای موشک بساز . فضلا می گويند : نه ، پس خود شاعر کجاست ؟ انگار که اين «خود» فقط با يک مشت آه و ناله ی سوزناک عاشقانه ، بايد يک «خود» هميشه دردمند و بدبخت باشد ، يک خودی که تا دستش می زنی فقط بلد است يک چيز بگويد : من درد می کشم. و شعر «ای مرز پر گهر» اين «خود» يک اجتماع است. يک اجتماعی است که اگر نمی تواند حرف های جدی اش را با فرياد بگويد ، لااقل با شوخی و مسخره گی است که هنوز می تواند بگويد. در اين شعر : من با يک مشت مسائل خشن گنديده و احمقانه طرف بودم.»

امير مسعود فرخزاد ـ برادر فروغ ـ می گويد « نه من نه فروغ ـ ما ـ هرگز به کسی نگفتيم بنده عرض کردم يا جنابعالی فرموديد يا تشريف فرما شديد از اين چيزها در خانواده ما نبود» اين وجه تربيتی در فروغ کمک می کند تا در هميشه زندگی اش فارغ از اين باشد که ديگران چقدر تکريم يا تقبيح اش می کنند بنابراين از قيد نام و آوازه رهاست و يکسره به تغيير و اصلاح در مؤلفه هايی می انديشد که مردم اش را در کام ظلمت فرو برده است. اما در اين راه با زبانی آسمانی و فاخر سخن نمی گويد بلکه با زبانی ساده و دلنشين می گويد« ... طرز تلقی يه آدم امروزی نسبت به آدمی که در بيست سال پيش زندگی می کرده کاملاً عوض شده اون تلقی که از مفاهيم مختلف داره مثلاً مفهوم مذهب ، مفهوم اخلاق ، مفهوم عشق ، مفهوم شرافت ، مفهوم شجاعت، مفهوم قهرمانی . واقعاً اينها چون محيط زندگی ما عوض شده و تمام اين مفاهيم هم زائده شرايط محيط هستند در نتيجه اين مفاهيم هم امروز برای ما عوض شدن.»

فروغ می گويد: « فکر می کنم کسيکه کار هنری می کند بايد اول خودش را بسازد و کامل کند. بعد از خودش بيرون بيايد و به خودش مثل يک واحد از هستی و وجود نگاه کند ، تا بتواند به تمام دريافتها ، فکرها و حس هايش يک حالت عموميت ببخشد.» او عميقاً زندگی را به اقتضای زمان و مکان می فهمد و در مواجهه با هر آموزه ی اکتسابی سنگ اندازی می کند و حقيقت را برهنه و بی هيچ پوشش و محافظتی عرضه می کند چنانکه نگاه تازه اش به ايمان و اعتقاد در عصر خود ، اينگونه شعر می شود:

چه روزگار تلخ و سياهی

نان نيروی رسالت را

مغلوب کرده بود

پيغمبران گرسنه و مفلوک

از وعده گاههای الهی گريختند

و بره های گمشده عيسی

ديگر صدای هی هی چوپانی را

در بهت دشتها نشنيدند

فروغ شاعری است کمتر سردرگم که در عين ناخشنودی از زندگی شخصی اش به زندگی برای ديگران عشق می ورزد. راهی را که برگزيده می شناسد و برای مشخصه های آن تعريف ارائه می دهد و اين سبب می شود که گستره نگاه او به زندگی در شعرش متبلور شود و با بهره گيری سرشار از احساس ، عاطفه و خيال با زبانی ساده و موجز ، دقيق سخن می گويد. فروغ می گويد « ...گفتن يک شعر خوب همان قدر دقت و کار و زحمت می خواهد که يک کشف علمی. به يک چيز ديگر هم معتقدم و آن «شاعر بودن» در تمام لحظه های زندگی است.»در اين راستا فريدون مشيری می گويد« با جوهر سبز می نوشت و خيلی هم خط خطی می کرد. يک سطر می نوشت چند جا خط می خورد . روی شعرش کار می کرد.»

پيه هر تشری را به تن می مالم و می گويم که بی شک فروغ ، حافظ زمان خود است. نکات مورد توجه فروغ در شعر نشان می دهد که او بيش از هر شاعری به حافظ شباهت می برد. او به عکس نامهای بزرگی است که با تسلط بر عروض و قافيه در غزل با گل و بلبل های شاعرانه می خواستند حافظ باشند اما در عمل کپيه کمرنگ و پريشانی نمودند که بيش از هر چيز موجبات استهزاء خود را فراهم کردند. به تحقيق روشن شد که حافظ می تواند مفهوم و معنای عامی باشد که هر شاعری با درک زمان و زندگی خود و با بروز حقيقت در درخت مخيل برای حال و آينده بشر می خواهد مفيد باشد و جز به شکوه انسانی نبايد بيانديشد بنابراين از اين دست شاعران همه حافظند و به قول شاملو « اينها موجودات انگشت شماری اند اينها همسايه های ديروز و پريروز نيستند غالباً همسايه قرنها قرنند يکی توی قرن هيجده است يکی توی قرن بيست و يک قراره بياد ... .» بنابراين حافظ همان اندازه اصل است که فروغ . هر چند فروغ می گويد:««...» ايکاش می توانستم مثل حافظ شعر بگويم و مثل او حساسيتی داشته باشم که ايجاد کننده ی رابطه با تمام لحظه های صميمانه ی تمام زندگی های تمام مردم آينده باشد.»

بيان اروتيک در شعر شاعران مرد ـ مثلاً در مورد سعدی ـ سبب می شود که آن بخش از اشعار زير نام هجويات حذف گردد و از معاصرين نيز مانند نصرت رحمانی کج تابی های او را در مواجهه با اخلاق و عرف رايج ، جامعه بر نمی تابد. در چنين فرهنگی که با وجود آزادی های بيشتر برای مردان با اروتيک در شعر برخورد می شود نگرش فيمينستی و بعضاً اشاره به جذبه های ناشناخته زن در شعر فروغ سبب شده است تا بسياری بر سبيل عقايد جاری خودشان به تحليل و ارزيابی او و شعرش بپردازند. اما آنچه مهم است صداقت فروغ در اين حيطه است يعنی او همان سان رفتار می کند که می انديشد ، باور دارد و ميل به تغيير. چنانکه با سوررئاليسمی قوی همه پرده های ريا و ممنوع را کناری می زند و بی هراس از عقوبتِ چشم غره های رفتاری گزمه گانِ سنتی اخلاق ، عصيان می کند:

چو می آميزم،با بوسه تو

روی لبهايم ، می پندارم

می سپارد جان عطری گذران

و يا:

از تو تنهاييم خاموشی گرفت

پيکرم بوی همآغوشی گرفت

.................

ای به زير پوست ام پنهان شده

همچو خون در پوستم جوشان شده

گيسويم را نوازش سوخته

گونه هايم از هرم خواهش سوخته

آه ، ای بيگانه با من

آشنای سبزه زاران تنم

.................

ای تشنج های لذت در تنم

ای خطوط پيکرت پيراهنم

آه می خواهم که بشکافم زهم

فعاليت هنری فروغ تنها به شعر محدود نيست. او در نوجوانی به نقاشی علاقه مند بوده و در اين زمينه آموزش می بيند ولی به يک باره فارغ می شود و هر چند نقاشی را ادامه نمی دهد اما نقاشی را می فهمد و عاشق رنگ ها است. کار هنری فروغ در زمينه های ديگر(غير از شعر) هرگز از شعر منفک نيست. او پس از آشنايی با هنر سينما بدنبال سينمايی است با ويژگيهای شعر با همان لطافت و راستی که در شعر اوست. اما فروغ در پاسخ به سؤالی که فيلم «خانه سياه است» را شاعرانه می خواند ، می گويد« شايد اينطور باشد ، بهر حال هر کسی از ديد خودش واقعيت های زندگی را نگاه می کند من هم که می گويم خانم «فروغ فرخزاد» شاعره ی گناه! هستم (قهقهه ی خنده) حرفهايم را طوری می زنم که زبان من است ، يعنی شاعرانه. من معتقد نيستم که اين فيلم شاعرانه باشد. وانگهی شعر بعنوان يک مسأله جدی ، جدا از زندگی که نيست. شعر را توی زندگی دردناک و محقر و زشت هم می شود پيدا کرد. شايد بتوانيم بگوييم اين يک زندگی است که شعرهايش بيرون کشيده شده.»

رويکرد فروغ به سينما و خلاقيت در اين هنر تنها از نبوغ سرشار و روح بلند خود او سر می زند و هرگز نمی تواند به تمامی معلول آشنايی او با يک فرد باشد هر چند از مساعدت بی دريغ کسی بهره برده باشد. فروغ طی مقاطع زمانی مختلف برای فراگيری هنر سينما به کشورهای انگلستان ، آلمان ، ايتاليا و فرانسه سفر می کند. در داخل کشور چند فيلم بازی می کند و ضمن نوشتن سناريو و ترجمه به ساخت فيلم مستند می پردازد که اوج کار سينمايی فروغ فيلم «خانه سياه است» می باشد. او در اين فيلم نشان می دهد که چقدر به مفاهيم انسان و هنر عشق می ورزد و چه اندازه به شکوفايی آنها همت گمارده است. فروغ در مورد ساخت فيلم که مستندی از زندگی جذاميان در يک دهکده ی ويژه است می گويد « خوشحالم که توانستم اعتماد جذامی ها را جلب کنم. با آنها خوب رفتار نکرده بودند. هر کس به ديدارشان رفته بود. فقط عيبشان را نگاه کرده بود. اما من به خدا می نشستم سر سفره شان. دست به زخم هايشان می زدم ، دست به پاهايشان می زدم که جذام انگشتان آنرا خورده است. اينطوری بود که جذامی ها به من اعتماد کردند. وقتی از آنها خداحافظی می کردم، مرا دعا می کردند. حالا هم که يک سال از آن روزها می گذرد عده ای از آنها هنوز برای من نامه می نويسند و از من می خواهند که عريضه شان را به وزير بهداری بدهم ... مرا حامی خودشان می دانند ...» و پس از آنکه فيلم «خانه سياه است» از فستيوال «اوبرهاوزن» جايزه بهترين فيلم مستند را بدست می آورد در مصاحبه ای می گويد« اصلاً قضيه برايم بی تفاوت بود . من لذتی را که بايد می بردم از کار برده بودم. ممکن است يک عروسک هم به من بدهند. عروسک چه معنی دارد؟ جايزه هم يک نوع عروسک است ...»

فروغ با هنر خود به سپيدی و روشنی راه را می بيند و ضعف را می شناسد و اينهمه را در نبوغ شعری اش خلاصه می کند. پيداست که شعر او چه سرمايه ای می تواند باشد برای نسل ما که هم وارث تجربه ها هستيم و هم هنوز سردرگم راه و چاه.

تمام شد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1384ساعت 11:54 بعد از ظهر  توسط م.مرادی |